آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

قندعسل مامان

تولد دو سالگی

چه روز قشنگی بود روز شکفتنت و امروز تکرار اون روز قشنگ خداست... روزی که خدا یکی از بهترین فرشته هاشو به زمین فرستاد روزی که برای همیشه در ذهنمون حک شده و هیچ گاه فراموشمون نمیشه... عزیزدل مامان و بابا تولدت مبارک   آرتین یک روزه آرتین یکساله آرتین دو ساله امروز وبلاگت هم یکساله شد.الان که داشتم دنبال عکس میگشتو دوباره کلی مرور خاطرات کردم و هنوز در عجبم تو کی اینقدر بزرگ شدی!!! ولی همه لحظات با تو بودنو دوست دارم ، لحظه لحظه اش یادآور خاطرات خوشی است. نمیتونم چیزی بگم،فقط اینو بدون که من و بابا عاشقانه دوستت داریم........ ...
8 خرداد 1392

دو روز تا دو سالگی

این روزها اصلا حس نوشتن ندارم ولی دلم نیومد تا قبل از تولدت پست جدید نداشته باشی. توی این چند هفته که نتونستم بنویسم خیلی اتفاقها افتاد.مثل عروسی دختر عمه من،پیدا شدن موش تو اتاق عمه الهام که خیلیییی باحال و در عین حال وحشتناک بود(فکر کنید من آرتین به بغل پریدم رو صندلی و ایستادم)رفتن بابابزرگ و عمه الهه و عمو محسن به کربلا،عمل چشم مادر که آرتین گلم خیلی ناراحت شد وقتی مادرو با چشم بسته دید،انشااله زودتر چشمشون خوب بشه،مادرم خیلی ماهه. خاطره آرتین از موش: -آرتین موش کجا بود؟ آرتین:آتاق عمه دِلا -مامان موش دید چیکار کرد؟ آرتین:بووییییی(همراه با لرزیدن) -عمه چیکار کرد؟ آرتین:بوووویییی -بابا چیکار کرد؟ آرتین: موش بولون(موش را ...
6 خرداد 1392

داری بزرگ میشی

سلام عمر مامان الان اینقدر خوشحالم که نمیدونی. آخه امروز دوبار توی پوشکت جیش نکردی و ازم خواستی بریم دستشویی(دَدوییش)،توی تعطیلات عید هم چندبار پیش اومده بود که بگی ولی همش مهمونی بودیم و موقعیتش نبود.امشب اومدی میگی مامان پی پی و وقتی رفتیم دستشویی و کارتو کردی خیلییییییییی خوشحال بودی وخودتم احساس میکردی بزرگ شدی.من هم تشویقت کردم و پفتم حالا که اینقدر بزرگ شدی دیگه نباید شیر بخوری و بخوابی.موقع خواب اول حسابی شیر خوردی ولی نخوابیدی،بعد ازم خواستی برات شعر و لالایی بخونم،چند بار آقا پولیس(پلیس) و باتا باتا(آقا خرگوشه) پُپُلی(تپلوام تپلو) و لالایی را خوندم تا خوابت برد. خدایا شکرت که پسرم اینقدر عاقله. اینو هم بگم که یکی دو...
21 ارديبهشت 1392

روزهای سخت روزهای خوب

هفته پیش کلا لب به غذا نزدی و پنجشنبه شب برای اولین بار (معذرت میخوام)ا س ت ف ر ا غ کردی و نزدیک بود گریه ات بگیره، چند روزی هم معده ات به هم ریخته بود.مدام گریه میکردی و بهونه میگرفتی و همه اینها به خاطر دندونهای آسیابت بود ولی الان نمیذاری ببینم دراومده یا نه.خدا کنه دیگه اینجوری نشی،من صبرم خیلی کمه .جمعه هم من و هم بابا یه ویروس بد گرفته بودیم ، جفتمون بدن درد شدید همراه با حالت تهوع و ... داشتیم. خلاصه که شده بودیم یه خانواده بیمار.دست مامان جون باباجون درد نکنه شب اومدند پیشمون و کلیییی بهمون رسیدن و تا آخر شب هم پیشمون بودند. خدا رو شکر از یکشنبه حالت بهتر شده و داری میشی همون آرتین گل مامان،البته در سایز کوچیکتر خیلییی لاغرتر ...
18 ارديبهشت 1392

میلاد حضرت زهرا

با کمی تاخیر این روز را به همه دوستای خوبم و مامانهای مهربون تبریک عرض میکنم. هدیه آرتین به مامانش:عجیجم(با کلی ناز و صدای نازک)دوس دالَم---->(عزیزم دوستت دارم) قربونت برم که چند روزه دوباره داری دندون درمیاری و لب به چیزی نزدی،غذا که میبینی چشماتو میبندی و با دست پس میزنی و میگی تیش تیش(یعنی سیرم حالا ربطشو منم نمیدونم چیه )   ...
12 ارديبهشت 1392

مادر

امشب دلم خیلی گرفته کاش مادر بهتری باشم،یکی شبیه مامان خودم.صبور،فداکار،مهربون و هزارتا خوبیه دیگه که مامانم داره و من ندارم. پسر گلم نمیدونم چه جوری بگم که تو همه زندگیه من هستی.اگه گاهی وقتا باب میلت رفتار نمیکنم فقط به خاطر خودته.فقط خدا میدونه چقدر عاشقتم. امشب با گفتن دوس دالَم (دوستت دارم) بهترین هدیه را به من دادی. ...
11 ارديبهشت 1392

23 ماهگی

اصلا باورم نمیشه که داره ٢ سالت میشه.خیلی خیلی سریعتر از اون که فکر میکردم  گذشت و من خیلی وقتا حسرت روزهای گذشته را میخورم که کاش بیشتر از بودنت لذت میبردم.ولی خدا رو شکر میکنم که همش خوشی بوده و شاید به خاطر همین زمان برامون زود گدشته ، از خدا میخوام همیشه مثل الان دلمون خوش باشه و تنمون سالم . با اینکه همیشه دلم برای نوزادیت و وقتی تپلی بودی تنگ میشه،ولی هر روز که میگذره شیرینتر و خوردنی تر از قبل میشی.عاشقتم پسر گلم. فروردین امسال فروردین پارسال ...
8 ارديبهشت 1392

اصفهان هم لرزید و تن ما را لرزاند

دیشب حدود ساعت 1 من تازه میخواستم بخوابم که یهو دیدم خونه داره میلرزه،اولش فکر کردم از طبقه بالاست ولی وقتی ادامه پیدا کرد و شدیدتر شد فهمیدم زلزله بوده سریع پریدم و رفتم سمت آرتین و دستامو گرفتم دورش که تموم شد.همسرم هم که خواب بود از خواب بیدار شد و همون موقع خاله مهدیه اس ام اس داد که بیداریم یا نه؟ زنگ زدم بهش و گفت اونجا همه همسایه ها رفتن توی پارک و مرکز زلزله حبیب آباد بوده که بیرون از شهره ولی به خونه بابا اینا نزدیکتره و حدود 4 ریشتر هم بوده. من که اول کلی گریه کردم ،همه ترسم به خاطر آرتین بود،حتی میترسیدم از کنارش یه لحظه بلند بشم و چراغو روشن کنم.خیلی سعی کردم خوابم نبره که ساعت 3 خوابم برده بود و با صدای گوش...
31 فروردين 1392

کلمات به زبان آرتین

قربونت برم که اینقدر بامزه حرف میزنی،البته خیلی از کلماتو شبیه هم میگی که فقط خودم میفهمم چی میخوای. خ و ق را اول کلمه نمیتونی بگی به خاطر همین کلمه هایی که با این حرفا شروع بشه کلا عوض میشه: خیار:آلاخ البته خیلی کلمه های دیگه هم عوض میشه مثل دوچرخه:دُدالاخ هندوانه:هِنونَه کوچولو:توچولو مینی بوس:نی نی بوس ماست:ماه(ه را خیلی غلیظ میگی) زیتون:دِتون ترشی:تُتی عاشق چیزای ترش هستی(به جز غذاهایی که لیموترش زیاد دارن)مثل آبغوره و ترشی و لواشک،میخوری چشماتو میبندی و لباتو غنچه میکنی و میگی تُته اتوبوس:قبلا میگفتی اتو ولی الان دیگه میگی اتوبوس آخرش هم میگی پییییسسسسسسس(یه روز که با باباجون رفته بودی بیرون یه اتوبوس پشت سر شما...
30 فروردين 1392